نشکفد جز به سر درد گل اندر گلشن
کاین فغانی است که از حسرت دیرینه اوست
آتش سینه گل مشک در او می سوزد
بوی گل ما حصل آتش صد کینه اوست
گفتم ای زاهد چه می کوشی به زهد این راز گو گفت تا جامی بگیرم از می ناب بهشت گفتم این تقوا تمامش خواهش جامی می است؟! گفت:نی!! خواهم وصال شاهد شاب بهشت ![]() |
خوش می درخشد ماه من در آسمان شام تو
خوش می چکد شهد لبش در پیچ و تاب کام تو
عشق در جام وجودم مرده گویا آشیانم همچنان ویرانگی است
با نگاهی خیره بر در
منتظر شاید برای لحظه لبخند مرگ
آسمان در قرق ابر سیاه
و زمین غرقه ی خون
و به آغوش فشرده است مرا دست جنون
سیلی مرگ مرا نزدیک است
ابر ها از صفت صاعقه شان
لحظه ای بی تنش مرگ نمی خواهندم
و من از خانه ویرانه خود
به کجا کوچ کنم؟
.